نه ديگر

نه ديگر اميدي نيست به پيدا شدنِ دوباره اش

گاه مي خواهم شعر بگويم

اگر مي توانستم

اگر مي توانستم.. خيالم بود كه كلمات ، كه حداقل كلمات … يار من هستند

اين همه به تنهايي سپر شد ، زين پس هم گذرد!

 

پاييز ٩٦

Advertisements

Continue reading

trust issues !

یه قسمتی از من دو سال پیش کنده شد .

وقتی اونقدر بد از خودی خوردم

دیگه به هیچ کس اعتماد نکردم

من دردمو میدونم اما نمیتونم کاری کنم…

خوب شو لطفا

خوب شو

گاهی سرمیزنم !

نمیدونم چی میشه که گاهی وقتا ازین جاها‌(همین وبلاگ هایی که سالی یه بار بهشون سر میزنم) سر در میارم ، ولی هرچی هست دوره ی خوبی بر روز های زندگیمه !

 نوشته قبلیم بسیاااار برام جالبه ! یه جوری مطمئن از رفتن حرف زدم که حتی اگر این سفر جزیی از سرنوشتم هم نبود ، یک جورایی اتفاق افتاد.

الان که اینو می نوسیم دو ماه که وارد کشور کانادا شدم . دو ماه هست که فهمیدم به هرچی که بخوام از ته دل میرسم ! فقط کافیه
صبور باشم و اجازه بدم تا زمان بهترین ها رو برامم رقم بزنه . مادر نازنینم همیشه می گفت انقدر له له رفتن نزن، میری اونجا مفهمی  مملکتت چه جای خوبیه و برمیگردی. می گفت ادمای اونجا سردن، کسی به فکرت نیست، هواشم که افتضاح!
اما اینجا برای من فرق داره. اینجا نور امیدی است که من همیشه منتظرش بودم و وقتی عزیز ترین کسام رهام کردن همه ی دلخوشی من رفتن و رها کردن شد…

من نه خوشحال ترین هستم و نه خوشبخت ترین . فقط آرامم با کمی تنهایی و دلشورگی. ولی خوشحالم که از سال گذشته مسیر زندگی ام را جوری انتخاب کرده ام که دگر پر از پشیمانی نیست.

من بزرگ شده ام و می دانم که هر اشتباه کوچک و بزرگ من درسی به من داده که حتی اگر به گذشته برگردم باز هم آن ها را تکرار می کنم…البته
نمی دانم

شاید هم نه!IMG_9587

رهایی

رها کردن گذشته خیلی سخته . اون خاطره ها و روزای خووووب! روزایی که آدم ها هنوز تغییر نکرده بودن و همه ی دلخوشی من این بود که دستامو بگیره و نوازشم کنه

سال هاست او تغییر کرده و من از او متنفر شدم . دیگر نه از بلندی های این شهر خوشم می اید نه از کافه های رنگارنگش. نه به خاطر این که نیست که دیگر بغلم کند، به خاطر این که هر چیز تاریخ مصرف دارد و تاریخ این رابطه مدت ها پیش تمام شده و برای من رفتن تنها راه باقی مانده است

شروع یک زندگی تازه بدون او . بدون خاطرات او

مطمئنم روزی از همین روز ها می روم از این شهر و دیگر هیچ وقت به خاطر کسی باز نمی گردم

:)

كاش يكي دستهامو ميگرفت و مي گفت تموم ميشه اين روزا… انقدر قصه نخور … ولي كسي نيست

بازگشت

همه ی ما گاهی برمیگردیم به عقب. بر می گردیم به سال ها پیش و شروع می کنیم به زیر و رو کردن خاطراتمون. آنهایی که سال ها پیش دفنشون کردیم تا فراموش شن یا عکس هایی که پاک کردیم تا دیگر هیچ وقت سراغ آن ها نرویم.

واقعیت این است که من نویسنده ی خوبی نیستم و تلاشی هم برای بهتر شدن نمی کنم! نوشتن برای من حکم نماز ان مسلمانی را دارد که تنها هنگام درد و بدبختی دو رکعت به کمر می زند که شاید معجزه ای رخ دهد.

خلاصه که بعد سه سال فیل ام یاد هندوستان کرده و امده ام اینجا . چرا؟

چون تازه فهمیدم فقط وقتی تنها می شوم شروع به نوشتن میکنم. سه سال پیش هم می نوشتم چون در مملکت غریب تنها بودم و راه دیگری نداشتم!الان  هم مینویسم اما در مملکت خودم با آدم های بسیاری اطرافم. اما در همین لحظه تنهایی را با بند بند وجود حس میکنم! که البته بابت آن ناراحت نیستم

در این مدت آدم های بسیار خاصی از زندگی من رفتند و من با معنای واقعی درد را با ر فتن آن ها درک کردم ! و البته در این مدت آدم های خاص تری وارد زندگی من شدند که باعث شدند من بهترین ها را تجربه کنم.

آدم های جدید زندگی من عزیزند اما ان ها که رفته اند عزیز ترند… چون گذشته ی من  را ساخته اند . گذشته ای که شامل بهترین روز های زندگی من بوده است و حال که من امده ام این جا و می نویسم تنها یک معنی می دهد … !

اری، آن روز ها دیگر برای من تکرار نشده اند ومن به گذشته روی اورده ام تا شاید باز طعم خوشحالی را بچشم . می دانم که نمیشود.

پ.ن: ای روز ها ناراحت نیستم، خوشحال هم نیستم. کمی آرامم اما بسیار دلتنگم.

خوش به حال او که فراموش کرد.