رهایی

رها کردن گذشته خیلی سخته . اون خاطره ها و روزای خووووب! روزایی که آدم ها هنوز تغییر نکرده بودن و همه ی دلخوشی من این بود که دستامو بگیره و نوازشم کنه

سال هاست او تغییر کرده و من از او متنفر شدم . دیگر نه از بلندی های این شهر خوشم می اید نه از کافه های رنگارنگش. نه به خاطر این که نیست که دیگر بغلم کند، به خاطر این که هر چیز تاریخ مصرف دارد و تاریخ این رابطه مدت ها پیش تمام شده و برای من رفتن تنها راه باقی مانده است

شروع یک زندگی تازه بدون او . بدون خاطرات او

مطمئنم روزی از همین روز ها می روم از این شهر و دیگر هیچ وقت به خاطر کسی باز نمی گردم

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s