یک لحظه

یک لحظه

وقتی هواپیما زمین رو به مقصد جایی که دوست داریم ترک میکنه …

Advertisements

شهر غريب و غريبيه آدما

ساعت ١١ تصميم ميگيريم بريم بستني بخوريم با يكم بي ميلي خانوادرو همراهي ميكنم اما خب بدمم نمياد …

زياد به اينكه چي بپوشم فكر نميكنم!

هوا سرده ژاكت گرم ميپوشم حوصله ي سرما خوردن تومملكت غريب و غرغر بقيه رو ندارم !

وارد خيابون بقول خودم رمانتيك “تيانمن” ميشيم! قدم زدن تو خيابوناي پكن از همون اول به نظرم كار لذت بخشي اومد. از اون لذت بخش تر ديدن ادمايي بود كه با يه دنيا عشق كنار هم قدم ميزدن و وقتي كه بارون ميگرفت ميچسبيدن بهم و زيره بارون ميدويدند.


تا مك دانلد با پدر مادر حرف ميزنم، يادم نمياد چي ميگفتيم دقيقا ، اما ازون حرفاي هميشگي با مامانم كه تكرارين اما دوسشون دارم!! يكمي دنبال صبا ميكنم جيغ مزنه ، فرار ميكنه ، ميرسم بهش ، بغلش ميكنم كلي ميخنده ….
بستنيمونو ميخوريم ، چشمم ميوفته به پيرمردي كه جلو ميزمون نشسته، بهتر بگم از خستگي غش كرده ….
سعي ميكنم بهش فكر نكنم همه جاي دنيا نا برابري هست. ازين آدماي خسته ! خودمو گول ميزنم كه فقط خسته ست براي همين خوابش رفته اما لباساي داغونش با يه تلنگر به افكارم بازم منو با اين حقيقت كه اين مرد بدبخته رو در رو ميكنه .. بعد چند دقيقه بابام با لحني اميخته از ناراحتي به مامانم اشاره ميكنه كه مرد در حال نگاه كردن به غذاي ميز بغلي است! نگاهش ميكنم ! چشمانش قرمز ست!! كاملا حس كردم كه نگاهش به غذاي ديگري بي اختيار است نه به قصد درخواست آن از كسي!

بابام براش غذا ميگيره. خوشحالم ! مرد خوابش رفته ، با ضربه ي آرومي از خواب بيدارش ميكنه و به غذا اشاره ميكنه . مرد فقط نگاه ميكنه . من ، مادرم و صبا هم نگاه ميكنيم ! ميخواهم عكس العملش را ببينم ! بار اولي نيست كه به كسي كمك ميكنيم اما ميخواهم بدانم او چه ميكند !
نگاه …
سرش را آرام روي ميز ميگذارد. حس ميكنم از شرم است ! شايد هم خدايش را شكر ميكند!
صداي مادرم مرا از خيره شدن به او باز ميدارد ، ميگويد بيشتر از اين نگاهش نكنيم شرمزده ميشود! هنگام خارج شدن از ام سي دي نگاه كلي ميكنم ، ٣ نفر ديگر مثل آن مرد ميبينم. همه گوشه اي به خواب رفتن ! فقط يه سوال دارم …
بعد از اينجا كجا خواهند رفت ؟؟!؟!؟!؟
چقدر هر روز اين آدمارو ميبينيم ! چقدر بهشون توجه ميكنيم. ؟ ميگوييم اصلا مگه وظيفه ي من غصه خوردن براي اين آدماست؟؟ خودم به اندازه كافي مشكل دارم … راستم ميگوييم! انقدر غرق بدبختي هاي خودمان هستيم كه ديدمان به نزديكان خودمون محدود شده و اين آدم ها رو واگذار خداي خودشان ميكنيم …

رویا و امید

.ما زندگی را با نباید ها و تکرار ها کسل کننده می کنیم

ما حتی رویا هایمان را به داشته هایمان محدود میکنمیم … هنوز نمیدانیم رویا چیست !

رویا همان چیزیست که ما در واقعیت آن را نداریم و در آرزوی داشتنش هستیم ، رویا گاه ما را از واقعیت دور می کند و به دنیایی می برد که  دوست میداریم ، زیبایی را نشان ما میدهد ، این همان امیدیست که ما را زنده نگه میدارد …

رویا هایتان را محدود نکنید چرا که زیبایی امید فردا را از دست میدهید …

 

می نویسم

نوشتن دلیل می خواد یا نه ؟

 همیشه برای شروع فکر می کنم ، مثه یه عکاس دنبال یه سوژه میگردم ،  اما انگار هیچی تو این دنیا نیست که من در موردش بنویسم ، نه این که نباشه ، هست ولی تو قلم من نمیاد.

مسخرست اگه بگی تو این دنیا سوژه ای برای عکسام پیدا نکردم در حالی که روزی 100 تا عکس با عنوان های مختلف توی دنیا منتشر میشه  … که ذهن خیلی ها رو حتی واسه چند ثانیه درگیر میکنه!!! این که ذهن ما تلاش میکنه تا درکی ازون عکس پیدا کنه نشون از ویژگیه خوب عکس هست .

اما ویژگی نوشته ی خوب چیه ؟ 

عکس 

 

به نام اغاز گري كه خود آغاز ندارد

اين ؤبلاگ بهانه اي شد واسه گفتن حرفايي كه خيلي موقع ها از ذهنمون مي گذرن اما جايي ندارن كه خودشونو نشون بدن و به ناچار توي گوشه گوشه ي ذهنمون دفن مي شن…زمان كه مي گذره ادما از هم دور تر و دور تر مي شن و حرفا هم كم تر و كم تر…شايد  توي اين دنياي مجازي كه داره اين روزا جاي دنياي واقعي ادم ها رو مي گيره بشه بعضي سنتاي دنياي واقعي رو اجرا كرد….پس به قول معروف “بسم ا….” مي گيم و خيلي حرفاي نا گفته رو كه هرچند جاي واقعيشون روي كاغذه و با دست خط و خط خطي ها اينجا ثبت مي كنيم….

سحر و نيلوفر