حالا همرو به خودش می گیره عن اقا

 

Advertisements

Continue reading

گاهی سرمیزنم !

نمیدونم چی میشه که گاهی وقتا ازین جاها‌(همین وبلاگ هایی که سالی یه بار بهشون سر میزنم) سر در میارم ، ولی هرچی هست دوره ی خوبی بر روز های زندگیمه !

 نوشته قبلیم بسیاااار برام جالبه ! یه جوری مطمئن از رفتن حرف زدم که حتی اگر این سفر جزیی از سرنوشتم هم نبود ، یک جورایی اتفاق افتاد.

الان که اینو می نوسیم دو ماه که وارد کشور کانادا شدم . دو ماه هست که فهمیدم به هرچی که بخوام از ته دل میرسم ! فقط کافیه
صبور باشم و اجازه بدم تا زمان بهترین ها رو برامم رقم بزنه . مادر نازنینم همیشه می گفت انقدر له له رفتن نزن، میری اونجا مفهمی  مملکتت چه جای خوبیه و برمیگردی. می گفت ادمای اونجا سردن، کسی به فکرت نیست، هواشم که افتضاح!
اما اینجا برای من فرق داره. اینجا نور امیدی است که من همیشه منتظرش بودم و وقتی عزیز ترین کسام رهام کردن همه ی دلخوشی من رفتن و رها کردن شد…

من نه خوشحال ترین هستم و نه خوشبخت ترین . فقط آرامم با کمی تنهایی و دلشورگی. ولی خوشحالم که از سال گذشته مسیر زندگی ام را جوری انتخاب کرده ام که دگر پر از پشیمانی نیست.

من بزرگ شده ام و می دانم که هر اشتباه کوچک و بزرگ من درسی به من داده که حتی اگر به گذشته برگردم باز هم آن ها را تکرار می کنم…البته
نمی دانم

شاید هم نه!IMG_9587

رهایی

رها کردن گذشته خیلی سخته . اون خاطره ها و روزای خووووب! روزایی که آدم ها هنوز تغییر نکرده بودن و همه ی دلخوشی من این بود که دستامو بگیره و نوازشم کنه

سال هاست او تغییر کرده و من از او متنفر شدم . دیگر نه از بلندی های این شهر خوشم می اید نه از کافه های رنگارنگش. نه به خاطر این که نیست که دیگر بغلم کند، به خاطر این که هر چیز تاریخ مصرف دارد و تاریخ این رابطه مدت ها پیش تمام شده و برای من رفتن تنها راه باقی مانده است

شروع یک زندگی تازه بدون او . بدون خاطرات او

مطمئنم روزی از همین روز ها می روم از این شهر و دیگر هیچ وقت به خاطر کسی باز نمی گردم

:)

كاش يكي دستهامو ميگرفت و مي گفت تموم ميشه اين روزا… انقدر قصه نخور … ولي كسي نيست

بازگشت

همه ی ما گاهی برمیگردیم به عقب. بر می گردیم به سال ها پیش و شروع می کنیم به زیر و رو کردن خاطراتمون. آنهایی که سال ها پیش دفنشون کردیم تا فراموش شن یا عکس هایی که پاک کردیم تا دیگر هیچ وقت سراغ آن ها نرویم.

واقعیت این است که من نویسنده ی خوبی نیستم و تلاشی هم برای بهتر شدن نمی کنم! نوشتن برای من حکم نماز ان مسلمانی را دارد که تنها هنگام درد و بدبختی دو رکعت به کمر می زند که شاید معجزه ای رخ دهد.

خلاصه که بعد سه سال فیل ام یاد هندوستان کرده و امده ام اینجا . چرا؟

چون تازه فهمیدم فقط وقتی تنها می شوم شروع به نوشتن میکنم. سه سال پیش هم می نوشتم چون در مملکت غریب تنها بودم و راه دیگری نداشتم!الان  هم مینویسم اما در مملکت خودم با آدم های بسیاری اطرافم. اما در همین لحظه تنهایی را با بند بند وجود حس میکنم! که البته بابت آن ناراحت نیستم

در این مدت آدم های بسیار خاصی از زندگی من رفتند و من با معنای واقعی درد را با ر فتن آن ها درک کردم ! و البته در این مدت آدم های خاص تری وارد زندگی من شدند که باعث شدند من بهترین ها را تجربه کنم.

آدم های جدید زندگی من عزیزند اما ان ها که رفته اند عزیز ترند… چون گذشته ی من  را ساخته اند . گذشته ای که شامل بهترین روز های زندگی من بوده است و حال که من امده ام این جا و می نویسم تنها یک معنی می دهد … !

اری، آن روز ها دیگر برای من تکرار نشده اند ومن به گذشته روی اورده ام تا شاید باز طعم خوشحالی را بچشم . می دانم که نمیشود.

پ.ن: ای روز ها ناراحت نیستم، خوشحال هم نیستم. کمی آرامم اما بسیار دلتنگم.

خوش به حال او که فراموش کرد.

شهر غريب و غريبيه آدما

ساعت ١١ تصميم ميگيريم بريم بستني بخوريم با يكم بي ميلي خانوادرو همراهي ميكنم اما خب بدمم نمياد …

زياد به اينكه چي بپوشم فكر نميكنم!

هوا سرده ژاكت گرم ميپوشم حوصله ي سرما خوردن تومملكت غريب و غرغر بقيه رو ندارم !

وارد خيابون بقول خودم رمانتيك “تيانمن” ميشيم! قدم زدن تو خيابوناي پكن از همون اول به نظرم كار لذت بخشي اومد. از اون لذت بخش تر ديدن ادمايي بود كه با يه دنيا عشق كنار هم قدم ميزدن و وقتي كه بارون ميگرفت ميچسبيدن بهم و زيره بارون ميدويدند.


تا مك دانلد با پدر مادر حرف ميزنم، يادم نمياد چي ميگفتيم دقيقا ، اما ازون حرفاي هميشگي با مامانم كه تكرارين اما دوسشون دارم!! يكمي دنبال صبا ميكنم جيغ مزنه ، فرار ميكنه ، ميرسم بهش ، بغلش ميكنم كلي ميخنده ….
بستنيمونو ميخوريم ، چشمم ميوفته به پيرمردي كه جلو ميزمون نشسته، بهتر بگم از خستگي غش كرده ….
سعي ميكنم بهش فكر نكنم همه جاي دنيا نا برابري هست. ازين آدماي خسته ! خودمو گول ميزنم كه فقط خسته ست براي همين خوابش رفته اما لباساي داغونش با يه تلنگر به افكارم بازم منو با اين حقيقت كه اين مرد بدبخته رو در رو ميكنه .. بعد چند دقيقه بابام با لحني اميخته از ناراحتي به مامانم اشاره ميكنه كه مرد در حال نگاه كردن به غذاي ميز بغلي است! نگاهش ميكنم ! چشمانش قرمز ست!! كاملا حس كردم كه نگاهش به غذاي ديگري بي اختيار است نه به قصد درخواست آن از كسي!

بابام براش غذا ميگيره. خوشحالم ! مرد خوابش رفته ، با ضربه ي آرومي از خواب بيدارش ميكنه و به غذا اشاره ميكنه . مرد فقط نگاه ميكنه . من ، مادرم و صبا هم نگاه ميكنيم ! ميخواهم عكس العملش را ببينم ! بار اولي نيست كه به كسي كمك ميكنيم اما ميخواهم بدانم او چه ميكند !
نگاه …
سرش را آرام روي ميز ميگذارد. حس ميكنم از شرم است ! شايد هم خدايش را شكر ميكند!
صداي مادرم مرا از خيره شدن به او باز ميدارد ، ميگويد بيشتر از اين نگاهش نكنيم شرمزده ميشود! هنگام خارج شدن از ام سي دي نگاه كلي ميكنم ، ٣ نفر ديگر مثل آن مرد ميبينم. همه گوشه اي به خواب رفتن ! فقط يه سوال دارم …
بعد از اينجا كجا خواهند رفت ؟؟!؟!؟!؟
چقدر هر روز اين آدمارو ميبينيم ! چقدر بهشون توجه ميكنيم. ؟ ميگوييم اصلا مگه وظيفه ي من غصه خوردن براي اين آدماست؟؟ خودم به اندازه كافي مشكل دارم … راستم ميگوييم! انقدر غرق بدبختي هاي خودمان هستيم كه ديدمان به نزديكان خودمون محدود شده و اين آدم ها رو واگذار خداي خودشان ميكنيم …

رویا و امید

.ما زندگی را با نباید ها و تکرار ها کسل کننده می کنیم

ما حتی رویا هایمان را به داشته هایمان محدود میکنمیم … هنوز نمیدانیم رویا چیست !

رویا همان چیزیست که ما در واقعیت آن را نداریم و در آرزوی داشتنش هستیم ، رویا گاه ما را از واقعیت دور می کند و به دنیایی می برد که  دوست میداریم ، زیبایی را نشان ما میدهد ، این همان امیدیست که ما را زنده نگه میدارد …

رویا هایتان را محدود نکنید چرا که زیبایی امید فردا را از دست میدهید …

 

می نویسم

نوشتن دلیل می خواد یا نه ؟

 همیشه برای شروع فکر می کنم ، مثه یه عکاس دنبال یه سوژه میگردم ،  اما انگار هیچی تو این دنیا نیست که من در موردش بنویسم ، نه این که نباشه ، هست ولی تو قلم من نمیاد.

مسخرست اگه بگی تو این دنیا سوژه ای برای عکسام پیدا نکردم در حالی که روزی 100 تا عکس با عنوان های مختلف توی دنیا منتشر میشه  … که ذهن خیلی ها رو حتی واسه چند ثانیه درگیر میکنه!!! این که ذهن ما تلاش میکنه تا درکی ازون عکس پیدا کنه نشون از ویژگیه خوب عکس هست .

اما ویژگی نوشته ی خوب چیه ؟ 

عکس